محمد جوکار
قایقم کو که به آشوب کشم دریا را
انتظاری به بلندای شب یلدا را
کوچه هایی که بدون تو همیشه تاریک
مرگ تدریجی و نابودی رویاها را
آخرین رهگذر و حنجره ای بغض آلود
کوچ تا قعر پریشانی غم افزا را
یک طرف ثانیه هایی به بلندای بغض
یک طرف پرسه زدن در مه ناپیدا را
باور خیس من و پنجره ی رو به غروب
غصه ی برکه و تنهایی پابرجا را
آخرین دغدغه و آنچه نباید می شد
پشت دروازه ی تردید تو و حاشا را
سیلی سرد غروری که فرو ریخت و برد
خاطرات من و رویای شقایق ها را
پیکر زخمی من ، پشت حصار باور
کی تحمل کند این عربده ی سرما را
با کدام چشم ببینم ، به کدامین ترفند
پشت پرچین غروب منظره ی فردا را ؟
با فروپاشی یک قلب پس از رفتن تو
چه کسی شانه زند زلف شب یلدا را
قصه ی ” یاس خیال ” ی که دوباره پژمرد
قایقم کو که به آشوب کشم دریا را
شعر از محمد جوکار
+ نوشته شده در یکشنبه یکم مهر ۱۳۹۷ ساعت 8:55 توسط سیده سارا ساداتی
|
سیده سارا ساداتی از مازندران بزرگ