قایقم کو که به آشوب کشم دریا را

انتظاری به بلندای شب یلدا را

کوچه هایی که بدون تو همیشه تاریک

مرگ تدریجی و نابودی رویاها را

آخرین رهگذر و حنجره ای بغض آلود

کوچ تا قعر پریشانی غم افزا را

یک طرف ثانیه هایی به بلندای بغض

یک طرف پرسه زدن در مه ناپیدا را

باور خیس من و پنجره ی رو به غروب

غصه ی برکه و تنهایی پابرجا را

آخرین دغدغه و آنچه نباید می شد

پشت دروازه ی تردید تو و حاشا را

سیلی سرد غروری که فرو ریخت و برد

خاطرات من و رویای شقایق ها را

پیکر زخمی من ، پشت حصار باور

کی تحمل کند این عربده ی سرما را

با کدام چشم ببینم ، به کدامین ترفند

پشت پرچین غروب منظره ی فردا را ؟

با فروپاشی یک قلب پس از رفتن تو

چه کسی شانه زند زلف شب یلدا را

قصه ی ” یاس خیال ” ی که دوباره پژمرد

قایقم کو که به آشوب کشم دریا را

شعر از محمد جوکار