حضرت حافظ

شراب تلخ می‌خواهم که مردافکن بود زورش

که تا یک دم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش

سماط دهر دون پرور ندارد شهد آسایش

مذاق حرص و آز ای دل بشو از تلخ و از شورش

بیاور می که نتوان شد ز مکر آسمان ایمن

به لعب زهره چنگی و مریخ سلحشورش

کمند صید بهرامی بیفکن جام جم بردار

که من پیمودم این صحرا نه بهرام است و نه گورش

بیا تا در می صافیت راز دهر بنمایم

به شرط آن که ننمایی به کج طبعان دل کورش

نظر کردن به درویشان منافی بزرگی نیست

سلیمان با چنان حشمت نظرها بود با مورش

کمان ابروی جانان نمی‌پیچد سر از حافظ

ولیکن خنده می‌آید بدین بازوی بی زورش

شعر از :حضرت حافظ

مرتضی خدایگان

اگر باد اگر باران ملالی نیست می­ آیم

دلم آبستن هیچ احتمالی نیست می­ آیم

کجا؟ هر جا تو باشی خوب می­دانی

برای ماندنم این­جـا مجالی نیست می­ آیم

از استنطاق این پسکوچه ­های شهر لبریزم

اگر در قاب چشمانت سوالی نیست می­ آیم

اگرچه پیش رو در هر نگاهم دشنه می­ کارند

قرار مرگ هـم باشد خیالی نیست می ­آیم

نگو این­جا بمانم جان تو چون دلخوشی­ هایم

دراین محدوده سالی هست سالی نیست می­ آیم

فقط­ یک­ دغدغه آن­ هم تکان پلک­های توست

اگر باد اگر باران ملالی نیست می­ آیـم

شاعر: مرتضی شایگان