مرتضی خدایگان

من درختی کلاغ بر دوشم ، خبرم درد می‌کند بدجور

ساقه تا شاخه ام پر از زخم است ، تبرم درد می‌کند بدجور

من کی ام جز نقابی از ابهام؟ درد بحران هوّیت دارم

یک اشاره بدون انگشتم ، اثرم درد می‌کند بدجور

جنگجویی نشسته بر خاکم ، در قماری که هر دو می‌بازیم

پسرم روی دستم افتاده ، سپرم درد می‌کند بد جور

مثل قابیل بی قبیله شدم ، بوی گندم گرفته دنیا را

بس‌که حوا ، هوایی اش کرده ، پدرم درد می‌کند بدجور

هرچه کوه بزرگ می‌بینی ، همگی روی دوش من هستند

عاشقی هم که قوز بالا قوز ، کمرم درد می‌کند بدجور

تو فقط صبر می‌کنی تجویز ، من فقط صبر می‌کنم یکریز

بس که دندان گذاشتم رویش ، جگرم درد می‌کند بدجور

بستری کن مرا در آغوشت ، با دو نخ شعر و این هوا باران

مرغ عشقی بدون همزادم ، که پرم درد می‌کند بد جور

برسان قرص بوسه ـ اورژانسی ـ قرص یک ور سفید و یک ور سرخ

برسان نشئه‌ای ز لب‌هایت ، که سرم درد می‌کند بدجور

شاعر:مرتضی خدایگان

حضرت حافظ

شراب تلخ می‌خواهم که مردافکن بود زورش

که تا یک دم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش

سماط دهر دون پرور ندارد شهد آسایش

مذاق حرص و آز ای دل بشو از تلخ و از شورش

بیاور می که نتوان شد ز مکر آسمان ایمن

به لعب زهره چنگی و مریخ سلحشورش

کمند صید بهرامی بیفکن جام جم بردار

که من پیمودم این صحرا نه بهرام است و نه گورش

بیا تا در می صافیت راز دهر بنمایم

به شرط آن که ننمایی به کج طبعان دل کورش

نظر کردن به درویشان منافی بزرگی نیست

سلیمان با چنان حشمت نظرها بود با مورش

کمان ابروی جانان نمی‌پیچد سر از حافظ

ولیکن خنده می‌آید بدین بازوی بی زورش

شعر از :حضرت حافظ

مرتضی خدایگان

اگر باد اگر باران ملالی نیست می­ آیم

دلم آبستن هیچ احتمالی نیست می­ آیم

کجا؟ هر جا تو باشی خوب می­دانی

برای ماندنم این­جـا مجالی نیست می­ آیم

از استنطاق این پسکوچه ­های شهر لبریزم

اگر در قاب چشمانت سوالی نیست می­ آیم

اگرچه پیش رو در هر نگاهم دشنه می­ کارند

قرار مرگ هـم باشد خیالی نیست می ­آیم

نگو این­جا بمانم جان تو چون دلخوشی­ هایم

دراین محدوده سالی هست سالی نیست می­ آیم

فقط­ یک­ دغدغه آن­ هم تکان پلک­های توست

اگر باد اگر باران ملالی نیست می­ آیـم

شاعر: مرتضی شایگان

گراناز موسوی

در عکس چشمان تو

خواب های من پیداست

در شبیه پوست من

شب ها

چیزی شبیه خواب های تو می چرخد

هر شب به خواب هایم بیا

تا عکس مان هی به هم شبیه تر شود...

شعر از گراناز موسوی

مژگان عباسلو

تا باد میان من و تو نامه‌ رسان است

موی من و آرامش تو در نوسان است

دستی که مرا از تو جدا کرد،نفهمید

دعوا نمکِ زندگیِ هم‌ قفسان است

بگذار که اوقات تو را تلخ کنم گاه

شیرینی بسیا،خوراک مگسان است

هرچند که هر شاخه‌گلی رنگی و بویی

این شاخه به آن هم صفت بوالهوسان است

اینطور هوا حامل توفان جدیدی ست

اینطور میان من و تو نامه‌رسان است

دنیا که به کام تو و من نیست، نباشد

ای کاش بدانیم به کام چه کسان است

شعر از مژگان عباسلو

گراناز موسوی

همين قدر آسان!

آسمان كاردستي ناتمام كودكي است

كه ماه را هلالي كژ بريده و چسبانده به گوشه‌يي

و دريا

آوازخوان پيري كه مرغان غربتي خالكوبي‌اش كرده‌اند

اگر تنها نيم روزي به پايان جهان باقي است

دستانم را بگير

تا از برهوت حرف بگذريم

و پابرهنه در هم رها شويم

شعر از گراناز موسوی

خسرو فرشیدورد

عشق من ! خاطره ی عشق من از یاد مبر

یادم ای لاله ی شعر و سخن از یاد مبر

آن گل یاس سپیدی که به دستم دادی

ای گل یاس سپید چمن از یاد مبر

خاطرات خوش این عشق جنون آسا را

مبر ای بوی خوش یاسمن از یاد مبر

چون ببوسد لب مهتاب گل روی تو را

بوسه ام ای گل مهتاب تن از یاد مبر

چون پر نرم نسیمی بنوازد رویت

نغمه ی نرم غزل های من از یاد مبر

داغ اشکی که ز داغ تو به رخسار زدم

چون زنی خنده به هر انجمن از یاد مبر

اولین غنچه ی عشق تو به من خندان شد

اولین عشق خود ای سیم تن از یاد مبر

یاد باد آن که مرا یار عزیزت خواندی

یاد این یار عزیز کهن از یاد مبر

از غمت سوخته ام با ستمت ساخته ام

این همه سوختن و ساختن از یاد مبر

عالم و هر چه در او هست ببر از یادت

لیک دل دادن وعاشق شدن از یاد مبر

شعر از خسرو فرشیدورد

 

نیما یوشیج

خانهام ابري است

يکسره روي زمين ابري ست با آن.

از فراز گردنه خرد و خراب و مست

باد ميپيچد.

يکسره دنيا خراب از اوست

و حواس من!

آي نيزن که ترا آواي ني بردهست دور از ره کجايي!

...

 

شعراز نیما یوشیج

مریم حیدرزاده

حافظ کنار عكس تو من باز نيت ميكنم

انگار حافظ با من و من با تو صحبت ميكنم

وقت قرار ما گذشت و تو نمي دانم چرا

دارم به اين بد قوليت ديريست عادت ميكنم

چه ارتباط ساده اي بين من و تقدير هست

تقدير و ويران ميكند من هم مرمت مي کنم

در اشتباهي نازنين تو فكر کردي اين چنين

من دارم از چشمان زيبايت شكايت مي کنم

نه مهربان من بدان بي لطف چشم عاشقت

هر جاي دنيا که روم احساس غربت مي کنم

بر روي باغ شانه ات هر وقت اندوهي نشست

در حمل بار غصه ات با شوق شرکت ميكنم

يك شادي کوچك اگر از روي بام دل گذشت

هر چند اندك باشد آن را با تو قسمت ميكنم

خسته شدي از شعر من زيبا اگر بد شد ببخش

دلتنگ و عاشق هستم اما رفع زحمت ميكنم

شعر از مریم حیدرزاده

خسرو فرشیدورد

این خانه قشنگ است ولی خــــانه من نیست

این خاک چه زیباست ولی خاک وطـــن نیست

آن کشـــــور نو آن وطــــن دانـــش و صنــــــعت

هـــرگز به دل انگیــــــــــزی ایران کــهن نیست

در مشهد و یزد و قم و سمــــــــــنان و لرستان

لطفی است که در کلگری و نیس و پکن نیست

 در دامـــــن بحـــــر خــــــزر و ساحـــــــل گیلان

موجی است که در ساحــل دریای عدن نیست

در پیــــــــکر گـــــــل های دلاویز شـــــــــمیران

عطری است که در نافه ی آهــوی ختن نیست

آواره ام و خســــته و سرگشـــــته و حـــــیران

هرجا که روم هیـــــچ کجا خــــــانه من نیست

آوارگی و خانه به دوشــــــــی چه بلایی است

دردی است که همتاش در این دیر کهن نیست

من بهر که خوانم غـــــزل سعدی و حــــــافظ؟

در شهر غریبی که در او فهم ســـــخن نیست

هــــــــرکس که زند طعـــــــنه به ایرانی و ایران

بی شبهه که مغزش به سر و روح به تن نیست

پاریس قشــــنگ است ولی نیست چو تهــــران

لنــــدن به دلاویزی شـــــــیراز کــــــــهن نیست

هر چـــــند که سرســـــــبز بود دامـــــــــنه آلپ

چون دامن الــــبرز پر از چین و شـــــکن نیست

این کوه بلند است ولـــــــی نیست دمـــــــاوند

این رود چه زیــــــــباست ولی رود تجن نیست

این شهرعظــــیم است ولی شهرغریب است

این خانه قشنــگ است ولی خانه من نیست

شعر از خسرو فرشیدورد

 

محمد جوکار

آن قدرها هم که می گفتند حالم بد نشد

اشکهایم مثل بارانی که می بارد نشد

گفته بودی لحظه ها بی تو پر از دلشوره است

بی تو بودن باعث ایجاد جزر و مد نشد

هر نسیم از سوی گندمزار موهایت وزید

تندبادی که چنین بی وقفه می تازد نشد

باختن های مکرر را پذیرفتم ولی

قلب من ، بازیگر عشقی که می بازد نشد

باورم از جنس دریا بود و فرداها ، ولی

آرزوهایی که از تو شعر می سازد نشد

گفته ای انگور چشمان تو مستی آور است

پس چرا فتوای چشمت هر چه فرماید نشد ؟

قبله ی صد کاروان شد سومنات چشم تو

پس چرا هندوی قلبم راهی معبد نشد؟

باورم شد چاره ی من دیدن روی تو بود

پس چرا آنچه دل تنگ تومیخواهد نشد؟

پشت هر سیلاب اشکم حسرت ” یاس خیال ”

تکیه کردم بر غرورم گرچه هرگز سد نشد

گفته بودم آنچه میخواهد دل تنگت بگو

آنچه می بایست گفتی ، آنچه می باید نشد

شعر از محمد جوکار

قت دلتنگی دلم صحرای محشر می شود
این ندیدنها برایم تلختر سر می شود
گفته بودی از نرفتنها ولی این بارهم
سینه ام از درد دوری بس مکدر می شود

سهم من از باتو بودن باز هم فرهاد من
اشک چشمی در وداعی تلخ و آخر می شود

باز می پیچد صدای گریه ام در کوی دل
از جداییها که هربارم مقدر می شود

من که دادم دین و دنیا را به چشمانت چرا
این دلم جرمی نکرده سخت کیفر می شود

آن نوازشهای شیرینت شبی با اشک و اه
در نهایت چون حکایت ثبت دفتر می شود

شعر از آرامش  ظهرابی

حمید مصدق

زندگی رویا نیست.

زندگی زیبایی ست.

می توان٬

بر درختی تهی از بار٬ زدن پیوندی.

می توان در دل این مزرعه خشک و تهی بذری ریخت.

می توان٬

از میان فاصله ها را برداشت

دل من با تو٬

هر دو بیزار از این فاصله هاست.

شعر از حمید مصدق

سعدی شیرازی

بیا بیا که مرا با تو ماجرایی هست

بگوی اگر گنهی رفت و گر خطایی هست

روا بود که چنین بی‌حساب دل ببری

مکن که مظلمه خلق را جزایی هست

توانگران را عیبی نباشد ار وقتی

نظر کنند که در کوی ما گدایی هست

به کام دشمن و بیگانه رفت چندین روز

ز دوستان نشنیدم که آشنایی هست

کسی نماند که بر درد من نبخشاید

کسی نگفت که بیرون از این دوایی هست

هزار نوبت اگر خاطرم بشورانی

از این طرف که منم همچنان صفایی هست

به دود آتش ماخولیا دماغ بسوخت

هنوز جهل مصور که کیمیایی هست

به کام دل نرسیدیم و جان به حلق رسید

و گر به کام رسد همچنان رجایی هست

به جان دوست که در اعتقاد سعدی نیست

که در جهان به جز از کوی دوست جایی هست

شعراز : سعدی شیرازی

محمد جوکار

قایقم کو که به آشوب کشم دریا را

انتظاری به بلندای شب یلدا را

کوچه هایی که بدون تو همیشه تاریک

مرگ تدریجی و نابودی رویاها را

آخرین رهگذر و حنجره ای بغض آلود

کوچ تا قعر پریشانی غم افزا را

یک طرف ثانیه هایی به بلندای بغض

یک طرف پرسه زدن در مه ناپیدا را

باور خیس من و پنجره ی رو به غروب

غصه ی برکه و تنهایی پابرجا را

آخرین دغدغه و آنچه نباید می شد

پشت دروازه ی تردید تو و حاشا را

سیلی سرد غروری که فرو ریخت و برد

خاطرات من و رویای شقایق ها را

پیکر زخمی من ، پشت حصار باور

کی تحمل کند این عربده ی سرما را

با کدام چشم ببینم ، به کدامین ترفند

پشت پرچین غروب منظره ی فردا را ؟

با فروپاشی یک قلب پس از رفتن تو

چه کسی شانه زند زلف شب یلدا را

قصه ی ” یاس خیال ” ی که دوباره پژمرد

قایقم کو که به آشوب کشم دریا را

شعر از محمد جوکار

در اطراف خانه ی من
آن کس که به دیوار فکر می کند، آزاد است
آن کس که به پنجره، غمگین
و آن که به جستجوی آزادیست،
 
میان چهار دیوار، نشسته، می ایستد، چند قدم راه می رود
نشسته، می ایستد، چند قدم راه می رود،
نشسته، می ایستد، چند قدم راه می رود،
نشسته، می ایستد، چند قدم راه می رود،
نشسته، می ایستد، چند قدم راه می رود،
نشسته، می ایستد، چند قدم راه می رود،
نشسته، می ایستد، چند قدم راه می رود،
نشسته، می ایستد، چند قدم...
 
حتی تو هم خسته شدی از این شعر،
حالا چه برسد به او که نشسته،
می ایستد،
نه،
افتاد...
 
شاعر: گروس عبدالملکیان

گرگ

شنگول را خورده‌است

گرگ

منگول را تکه تکه می‌کند

بلند شو پسرم

این قصه برای نخوابیدن است

 

شاعر:گروس عبدالملکیان

حافظ شیرازی

دل می‌رود ز دستم صاحب دلان خدا را

دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا

کشتی شکستگانیم ای باد شرطه برخیز

باشد که بازبینم دیدار آشنا را

ده روزه مهر گردون افسانه است و افسون

نیکی به جای یاران فرصت شمار یارا

در حلقه گل و مل خوش خواند دوش بلبل

هات الصبوح هبوا یا ایها السکارا

ای صاحب کرامت شکرانه سلامت

روزی تفقدی کن درویش بی‌نوا را

آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است

با دوستان مروت با دشمنان مدارا

در کوی نیک نامی ما را گذر ندادند

گر تو نمی‌پسندی تغییر کن قضا را

آن تلخ وش که صوفی ام الخبائثش خواند

اشهی لنا و احلی من قبله العذارا

هنگام تنگدستی در عیش کوش و مستی

کاین کیمیای هستی قارون کند گدا را

سرکش مشو که چون شمع از غیرتت بسوزد

دلبر که در کف او موم است سنگ خارا

آیینه سکندر جام می است بنگر

تا بر تو عرضه دارد احوال ملک دارا

خوبان (ترکان) پارسی گو بخشندگان عمرند

ساقی بده بشارت رندان پارسا را

حافظ به خود نپوشید این خرقه می آلود

ای شیخ پاکدامن معذور دار ما را

شاعر: حافظ شیرازی

خلیل ذکاوت

عاقبت یک روز، مغرب محو مشرق می‌شود

عاقبت غربی‌ترین دل نیز عاشق می‌شود

شرط می‌بندم که فردایی – نه خیلی دور و دیر –

مهربانی، حاکم کل مناطق می‌شود

هم زمان سهمیه‌ی دل‌های دل‌تنگ و صبور

هم زمین ارثیه‌ی جان‌های لایق می‌شود

قلب هر خاکی که بشکافد نشانش عاشقی‌ست

هر گُلی که غنچه زد نامش شقایق می‌شود

با صداقت، آسمان سهمی برابر می‌دهد

با عدالت، خاک تقسیم خلایق می‌شود

عقل هم با عشق یک‌جوری توافق می‌کند

عشق هم با عقل یک‌نوعی موافق می‌شود

عقل اگر گاهی هوادار جنون شد عیب نیست

گاه‌گاهی عشق هم هم‌رنگ منطق می‌شود!

صبح فردا موسم بیداری آیینه‌هاست

فصل فردا نوبت کشف حقایق می‌شود

دستِ‌کم یک ذره در تاب و تب خورشید باش

لااقل یک شب بگو: کی صبح صادق می‌شود؟

می‌رسد روزی که شرط عاشقی، دل‌داده‌گی‌ست

آن زمان هر دل فقط یک بار عاشق می‌شود!

 شاعر: خلیل ذکاوت

گراناز موسوی

هر چه نقش بود در نگار تنم

                                 به دار رفت

هرچه دار بود در ندار تنم...

شاعر: گراناز موسوی

دنیا غلامی

دیگر نه خواسته ای  دارم 

نه اعتراضی

آه سهم من از تمام  زنانگي

سکوتی خیس

نشسته 

بر دل بامدادی خمارست...

شاعر: دنیا غلامی

منبع:http://www.bloodorange94.blogfa.com

حمید مصدق

چه انتظار عظیمی نشسته در دل ما

همیشه منتظریم و کسی نمی آید

 

 

 

صفای گمشده آیا

 

بر این زمین تهی مانده باز می گردد ؟ 

 

اگر زمانه به این گونه

 

ــ پیشرفت این است

 

مرا به رجعت تا غار

 

ــ مسکن اجداد

 

 

همیشه دلهره با من

همیشه بیمی هست

 

همیشه می گفتم:

 

چقدر مردن خوب است

 

چقدر مردن...

 

 

ـ در این زمانه که نیکی

 

حقیر و مغلوب است ــ

 

خوب است...

    شاعر: حمید مصدق 

لیلا اکرمی

دارم از تلخی این فاصله کمبودت را

ریختم اشک که جاری بشوم رودت را

سوختم ، توی هوا پخش کنم دودت را

که فقط خواسته ام آمدن ِ زودت را

توی دنیای خدا چیز غم انگیزی نیست

خوابِ بد دیده ای انگار گلم چیزی نیست

شهر خالی شده از بودن تو مخصوصا

اجتماع همه ی غربت دنیا در من

چادر لخت که چسبیده به تنهایی زن

راه باریک تو را رفتن و دلتنگ شدن

یادمان رفت که از بوسه به بستر برسیم

یادمان رفت به یک آخر بهتر برسیم

کندم از خنده خودم را و به غم چسبیدم

به هوای شب تو چند قدم چسبیدم

تکه تکه شدم و باز به هم چسبیدم

عکس برگشتگی ات را به خودم چسبیدم

هیچکس فکر نمی کرد تو یارم باشی

مرد خوبی شو و برگرد ، کنارم باشی

خبری نیست درون من ِ بیرون از تو

مثل سابق شده لیلای ِ تو مجنون از تو

اشک می ریزم و می ترسم از این خون از تو

نامه ی آخری ات آمده ، ممنون از تو

گفته ای زود نمی آیی و مجبوری که…

و دلت تنگ شده راستکی… جوری که…

دارم از هوش / نمی رفتی و در آغوشم ↓

خواب می دیدی و آهسته کسی در گوشم ↓

شعر می خواندی و می فهمیدم بی هوشم

دستهای تو و گرمای تو را می پوشم

جیغ زد در بغل ساکت من پیرهنت

پا شدم باز هم از خواب تو و آمدنت

فکر می کرد به تنهایی ِ در این کابوس

بخت برگشته ی من در تن یک تازه عروس

خسته از رفتن و از آمدن ِ تو مآیوس

منتظر بود ببیند که تو… اما افسوس

توی دنیای خدا چیز غم انگیزی نیست

خواب بد دیده ای انگار گلم چیزی نیست

از :لیلا اکرمی

 

فاطمه اختصاری

.که غم نمانده بود، که شادی نمانده بود

از جنگ چیزهای زیادی نمانده بود

یک مشت خاک خونی و سقفی که ریخته

خانه خراب شد، آبادی نمانده بود

سرهای بی بدن همه در فکر خودکشی

که هیچ چی به حالت عادی نمانده بود

دیوار، جیــغ، پنــجره، بچّه، تفنگِ پر

از زندگی جز، اینها یادی نمانده بود

فریاد از دل همه، تیر از دل تفنگ

آزاد شد ولـــی آزادی نمانده بود

دنیا تمام شد... و از این اتفاق تار

جز پرچم سفید نمادی نمانده بود

از:فاطمه اختصاری

گراناز موسوی

حالا عصراست 

و از بتونه كردن روزها به خانه می آیم 

و بودنت بوته ای است 

كه به زندگی سنجاقک اضافه می شود 

تا مرگ روی زندگی ناچیز شب پره نیفتاده 

بیا 

تا كنار این همه گیاه وزمین و آدم 

تنها نمانم

این جا 

اگرچه انتظار را با آهی كه پشت پنجره هاست 

می كشیم و تمام می شویم 

بیا 

مثل آسمانی كه یک عمر روی بام ایستاده 

آخرین حرفم 

نشستن كنار توست

 از:گراناز موسوی

قیصرامین پور

دل داده ام بر باد ، بر هر چه باداباد
مجنون تر از لیلی ، شیرین تر از فرهاد


ای عشق از آتش اصل و نسب داری
از تیره ی دودی ، از دودمان باد


آب از تو توفان شد ، خاک از تو خاکستر
از بوی تو آتش ، در جان باد افتاد


هر قصر بی شیرین ، چون بیستون ویران
هر کوه بی فرهاد ، کاهی به دست باد


هفتاد پشت ما از نسل غم بودند
ارث پدر ما را ، اندوه مادرزاد


از خاک ما در باد ، بوی تو می آید
تنها تو می مانی ، ما می رویم از یاد

از: قیصرامین پور

 

قیصرامین پور

دستی ز کرم به شانه ی ما نزدی

بالی به هوای دانه ی ما نزدی

دیری است دلم چشم براهت دارد

ای عشق ٬ سری به خانه ی ما نزدی

از:قیصرامین پور

 

موسی روستایی

یک روز

هرچند دور  !

هرچند خیلی دیر!

پنجره های بسته از زمان باز می شوند

وتوبهار وسیزده اش  را باماهیان قرمز دلتنگ

از یک تنگ آبی به در خواهی کرد

یک روز عطر دامن تو

جغرافیای خوشبختی مرا فتح می کند

ومن وتو ،درهیاهوی صیح آرام

رستاخیزی از بوسه های یکریز به هم کادو می دهیم

یک روز

خیلی نزدیک خیلی نزدیک

من وتو دردهامان را به هم می رسانیم !

از: موسی روستایی

احمد شاملو

از دست های گرم تو

کودکان توامان آغوش خویش

سخن ها می توانم گفت

غم نان اگر بگذارد.

      *    *    *

نغمه درنغمه درافکنده

ای مسیح مادر، ای خورشید!

از مهربانی بی دریغ جان ات

با چنگ تمامی نا پذیر تو سرودها می توانم کرد

غم نان اگر بگذارد.

      *    *    *

رنگ ها در رنگ ها دویده،

از رنگین کمان بهاری تو

که سراپرده در این باغ خزان رسیده برافراشته است

نقش ها می توانم زد

غم نان اگر بگذارد.

      *    *    *

چشمه ساری در دل و

                         آبشاری در کف،

آفتابی در نگاه و

فرشته ای در پیراهن،

از انسان که توئی

قصه ها می توانم کرد

غم نان اگر بگذارد.

از:احمد شاملو

 

احمد شاملو

نه در رفتن حرکت بود

نه در ماندن سکونی.

شاخه ها را از ریشه جدایی نبود

و باد سخن چین

با برگ ها رازی چنان نگفت

که بشاید.

دوشیزه عشق من مادری بیگانه است

و ستاره پرشتاب

در گذرگاهی مأیوس

 بر مداری جاودانه می گردد

از:احمد شاملو